رضا قليخان هدايت
1023
مجمع الفصحاء ( فارسي )
دوران دهر تربيتم سر سپيد كرد * وز سر به در نمىرودم همچنان فضول سعدى چو پايبند شدى بار غم بكش * عيار دستبسته نباشد مگر حمول ايضا به تو مشغول و با تو همراهم * وز تو بخشايش تو مىخواهم همه بيگانگان چنان دانند * كه منت آشناى درگاهم ترسم اى ميوهء درخت بلند * كه نيايى به دست كوتاهم تا مرا از تو آگهى دادند * به وجودت گر از خود آگاهم بلبل بوستان حسن توام * چون نيفتد سخن در افواهم مىكشندم كه ترك عشق بگوى * مىزنندم كه بيدق شاهم گر به صد پارهام كنى زين رنگ * برنگردم كه صبغة اللهم سعديا در قفاى دوست مرو * چه كنم مىبرد به اكراهم ايضا به من اين نظر حرامست و بسى گناه دارم * چه كنم نمىتوانم كه نظر نگاه دارم ستم از كسى است بر من كه ضرورتست بردن * نه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارم نه اگر همىنشينم نظرى كند به رحمت * نه اگر همىگريزم دگرى پناه دارم چه شبست يا رب امشب كه ستارهاى برآمد * كه دگر نه عشق خورشيد و نه مهر ماه دارم